تبليغاتX
هزار توی باد
شعـر

می خواهم

با هم باشیم

آنقدر که باد هم

از میانمان نگذرد

می خواهم

برایت دامنی بدوزم

از طغیان گندم ها

از طغیان باغ ها

وقتی که ماه می شورد

ورنگ ها درسایه روشن

موج می زنند

اوج می گیرند

به قصد تو

به قصد من

می آیند واز درون چیزی را می برند

با من بیا به گندم زارها

به باغ های اطراف شهرک

تا در آن بی نظمی

بی نظمی سبز

بی نظمی زرد

رها باشی

در آغوشم

در آن روز

که موهایت بوی گل بودند

در دست هایم

به کنار برکه آمدی

ومن صدای رد پای دو مرغابی را

نشانت دادم

و تو به مرغابی های من خندیدی

با خنده ای که درمن بود

چه خوب پیش می رفت

روز که ناگهان   

باد با آن چهره ی درهمش

همه چیز رادرهم پیچید و آمد

با دهانی باز

با زبانی از زنبور

از دور

به سمت تو

در آن هجوم

هجوم  آوردم

پناه آوردی

با چشم هایت  با لب هایت

در سینه ام   در امانی

از گزند باد  از گذر زمان .

+ نوشته شده در  88/06/08ساعت 20:17  توسط احسان رضوانی  | 

 

تنهائیم رفت

غربتم فرو ریخت

از پنجره به بیرون

انبوه مردم فریاد می زنند.

 

ساعتی با دوازده عقربه

خیابان ها را ببندید

درخت ها و چمن ها را تفتیش کنید

هرجا صدایی هست

ببرید

 از

 گلو

در سیمان بپیچید

اگر وخیم بود آتش بزنید

 شما حق دارید

هر کسی را که دوست ندارید

به هر شکلی که دوست دارید

شکنجه کنید بکشید

اما خواهش می کنم

به هر زبان درهر زمان و مکانی که هستید

چمدان هایتان را فراموش نکنید!

 

+ نوشته شده در  88/05/12ساعت 4:33  توسط احسان رضوانی  | 

 مرگ واقعیت

                 « قبر و مجسمه» 

   

این یادداشت ها را که سه شب متوالی ست با عنوان مرگ واقعیت می نویسم، در هیچ اسلوبی قرار نمی دهم جز خاطره نویسی... می نویسم چرا که حافظه ام بسیار خسیس است و با من چون خصمش رفتار می کند وهیچگاه قصد یاری ام را نداشته ونخواهد داشت وهمین باعث می شود که نیمی از جهان مخفیانه ودزدانه ازذهنم بگذرد ونیمی با قیل وقال،  واین عدم تعادل، علت اصلی سردرد هایم است که رفته رفته نام میگرن را به خود می گیرد. حافظه خواهان آرامش نیست؛ او مدارک وشواهد را از بین می برد وسرنخ های جعلی می گذارد او خواهان جنگ است واین را ماهیت دیالکتیکی اش ایجاب می کند. چرا که حافظه خود میدان جنگ است، جدا از خیل کشتگان، تازه واردان را در مقابل متضاد هایشان می گذارد تا معنا حاصل شود ، وجنگ هم آغاز می شود. برای زود رسیدن به مقصد تعریف اولیه فرم را دریک جمله ارائه می دهم، نور به تاریکی معنا می دهد وبلعکس. اما هنر دیگر نمی خواهد به جهان معنا بدهد بلکه می خواهد جهان را به استهزاء بگیرد وازهر گونه واقعیت قطعی سلب اعتبار کند در اینجا فرم باید قبر وسنگ قبرباشد در عین حال که واقعیت را اعلام می کند همانا نبودنش ومرده بودنش را هم اعلام می کند دیگر واقعیت طبیعت نیست واقعیت سوبژکتیویته ای ست به نام دولت که مجموعه ای از مجسمه هاست. زبان« زمین» است فرم «قبر» است مجسمه «انسان» است، زمین زمانی قبر می شود که انسان مرده ای را درخود جای بدهد وزبان زمانی فرم متمایزاز خود پیدا می کند که مجسمه ای را در خود تجزیه کند فرم باید دستگاه تجزیه باشد ساختاری باشد که چرخ دنده هایش برعکس ساختار واقعیت یا«مجسمه» می چرخد فرم قبر است هر که در آن فرو می رود هم  می ماند هم می میرد. واقعیت یک امر است یک مجسمه که وقتی در فرم قرار می گیرد آن انسجام ویک پارچه گیش را از دست می دهد ودو بعد خیر وشراش در مقابل هم می ایستند وخیر از شر وشر از خیر سلب اعتبار می کند ویک مجسمه به عدم ارزش مصرف دچار می شود فرم کار کرد حافظه را دارد اگر به یاد نیاورم روز را، نمی دانم که الان شب است. حافظه با ثبت کردن آنچه که می بیند پی به دوگانی ها می برد متضاد هایی که براصل تمایز با یک دیگر دارای معنا می شوند، وتنها وجه افتراق فرم با حافظه در این است که فرم یک امر را به تناقض با خود می رساند.                  

+ نوشته شده در  88/03/03ساعت 18:15  توسط احسان رضوانی  | 

 

مرگ واقعیت

به گونه ای می شود گفت که این نوشتار، ادامه ی نوشتار «مرگ  واقعیت» است. در اینجا می خواهم به این پرسش بپردازم که آیا معنا چیست؟. آنکه می گریزد حقیقت است؟ آنکه تسلیم  می شود حقیقت است؟و آنکه می جنگد حقیقت است؟ و دست آخر جنگ چیست؟ و فرق مجسمه با سنگ قبر چیست؟آیا همان قدرکه فیلسوف جهان را می شناسد یک راننده تاکسی  نمی شناسد؟چه کسی به دستگاه سانسور جهان تن می دهد فیلسوف یا راننده تاکسی ؟ فیلسوف  چون قصه گویی ، جهان را تعریف می کند او می داند که بچه ها با شنیدن قصه بهترمی خوابند، اما راننده تاکسی هم، می داند که این ها همه  سربه سر بی معنی ست، قصه ی فیلسوف گلوله ای ست به سمت جهان، وبی تفاوتی راننده تاکسی، پیشگویی جهان است او آنقدر بی مسافر می چرخد تا عاقبت یک روز مسافری زخمی سوار شود. با این حساب زمانی پیشگویی به حقیقت مبدل می شود که فیلسوف شلیک کرده باشد و جهان تغییر مسیر داده باشد و دیگر معنا آن نباشد که بود،پس مجسمه ها فرو می ریزند ومجسمه های جدید ساخته می شوند، مجسمه ها به جهان حقیقی، جهان ایده ال به جهان دروغین تعلق دارند وهر چقدر که یک ساختار ایده ال منسجم تر می شود همان قدر از ارزش ودرستی واقعیت کاسته می شود اما سنگ قبر، جهان واقعی ست هم سطح زمین با یاداشتی کوچک که بی هیچ تعارفی، مرگ را پدیدار می کند.و معنا امری قرار دادی است که ناگهان به جهان ایده ئال تبدیل می شود و از ارزش جهان واقعی  می کاهد. در اینجا راننده تاکسی هنرمندیست که نشانه ها را در فرمی قرار می دهد که به خود زبان ارجاع دارد، نه، به بیرون از زبان و فیلسوف هنر مندی ست که مجسمه های جهان ایده ئال را در قبرهای شیشه ای می گذارد تاهمه ، بی معنا و بی اعتبار بودن مجسمه ها را ببینند  . ودر فرصتی دیگر به چگونگی رابطه ی فرم قبر  و فرم مجسمه می پردازم .                                  

+ نوشته شده در  88/03/01ساعت 9:31  توسط احسان رضوانی  | 

 مرگ واقعیت

چرا غزل  مرد؟  مگر غزل  زیبا  نبود  و انسان  را با آن  جت تیز پروازش به شور و سماء  نمی برد؟ چرا آن جت تیز پرواز سقوط  کرد  وغزل  مرد ؟ گمان به حادثه  بودن  این  سقوط  نمی برم  همیشه  یک   مرده، مقتول است و قاتلی دارد !  پس  قاتل کیست؟

انسان  عصر های  دور  بیشتر  اسیر  راز و رمزهای  طبیعت  بود و کمتر تن به قرارداد های اجتماعی  می داد  چرا  که  قرداد ها، کوچک بودند، وحکم زنجیری را داشتند که گاهی  زینت بود و گاهی  دور انگشت تاب می خورد. و انسان تنها در برابر طبیعت همیشه دراستحاله، خود را حقیر و اسیر می دید، پس به  ناچار برای پی بردن  و ایستادن درمقابل رازهای طبیعت زبان را  کاوید تا آنجا که نزدیک ترین  شکل  به  شکل طبیعت را پیدا کرد، و انتقام ، حقارت واسارت خود را از طبیعت گرفت، وآن شکل چیزی نبود جز شعر که هرچه  صناعتش بیشتر می شد به طبیعت همیشه دراستحاله واستعاره نزدیکترمی شد و معنا ونامعنا ِ طبیعت یک سان  در شعر پدیدارشد. بی شک  شعر کلاسیک  سلاح  و سرمدی  به حقیقت و ناحقیقت  طبیعت بود.

باز گردیم  به آن سوال  چرا غزل مرد ؟  

وقتی که علم  پرده از اسرار طبیعت برداشت  و رازو رمزی  در میان  نماند شعر کلاسیک  به  اسباب بازی های  خراب  بدل  شد و انسان  دریافت که دیگر در راز و رمزهای  طبیعت زندگی  نمی کند  بلکه در ساختار قراردادهای  متناقض  با خود  زندگی  می کند  نظام  قراردادها، هسته ای است که  شکل  و فرمی را می گیرد  تا نظم  و امنیت را برای  مردم  به  ارمغان  بیاورد  و هیچ  منافاتی  هم با آزادی  فردی  و آزادی اندیشه  ندارد اما همین  نظام  در خوشبینانه ترین  حالت برای ایجاد نظم  وامنیت به خشونت و سانسور متوسل می شود که  کوچکترین نتیجه اش  ازبین  رفتن  قلمرو خصوصی ست  چرا  که ساختار از ازدیاد  قوانین به  وجود آمده  و ازدیاد  قوانین  باعث  منقبض  شدن  ساختار گشته و برای زندگی  در چنین  ساختاری  تنها  باید  شبح  شد چرا که هیچ  چیز وجود  ندارد جز قوانین  و به  قول  دریدا  دیگر امضاء ست  که به انسان اعتبار می دهد  نه انسان  به امضاء.  

شاعر مدرن ناچاراست  برای پیروزی، سلاحی همچون  سلاح  دشمن انتخاب کند ساختاری  که چرخ  دنده هایش بر عکس ساختار  واقعیت وقراردادهای منجمد شده می چرخد  تا سلب اعتبار کند از واقعیت و قرارداد های منجمد  شده. و این رسالت هنر است سلب اعتبار کردن  واقعیت.          

                    

 

+ نوشته شده در  88/02/30ساعت 10:18  توسط احسان رضوانی  | 

به جاي من

 اگر مي بيني

 ببین زن را

 اگر

 به جاي منی

 ببین دوست را

وببين

 به جاي من زمين را

حالا جناب قاضی   

 به جاي من

 بگو........

 چه ديده اي؟  

+ نوشته شده در  88/01/19ساعت 5:57  توسط احسان رضوانی  | 

          

توبگو...

اگر چه بفهمی

برای چه زندگی نمی کنی

چه می کنی؟

بادستهای او

باپاهای او

اگر چه بدانی که

زمان را با که

از کندوی عسل

عبور می دهی

عبور می دهی ؟

با پاهایت

پدال را فشار

بادستهایت

فرمان را تاب

با این حال اگر

زنبور ها به هجوم

نگزارند 

چه می کنی ؟. 

+ نوشته شده در  87/12/20ساعت 2:47  توسط احسان رضوانی  | 

ابدیت یک بوسه*

براي تو بود

براي تو

اگرقدم هايم را تند برمي داشتم

براي تو بود

كه درهر قدم رويايي مي كاشتم

تا زير سايه اش آرام بگيري

آرام براي تو

از ابرها اشك ريختم

تا تو لبخند بزني

به بوسه

من غرق شوم

دربوسه

فراموش كنم

جهت هاي زمان را

کودک شوم

 برای تو

بی هوا

كودكانه در تپه های آرامشت 

بازي كردم

بزرگ شدم

حالا تن فرسوده مي كنم

براي تو

براي بخششت

قدم برمي دارم

درخت مي كارم درخت

تا تو تكرار شوي تكرار

زير سايه ها.


وام گرفته از نرودا *

+ نوشته شده در  87/12/09ساعت 0:0  توسط احسان رضوانی  | 

چه تجربه ی تلخی

محبوبم

تورفته ای

وسيب هنوز طعم سيب می دهد .

                                         20/9/86

 

برای زندگی

دو شاخ می خواهم

دو شاخ مثل گاوهای

اسپانیا  که

حمله کنم  حمله

 

                             ۸۶/۱۱/۲۰

+ نوشته شده در  87/11/27ساعت 0:9  توسط احسان رضوانی  | 

     مسئله اين بود پدر  

      كلمات به  سمت  

      مردي در خيابان جنوبي

      مي رفت كه درطبقه ي

      پنجم شنيدم  

      بيگانه اي هميشه در زندگي ست

      كافي ست  ثانيه اي در ذهـنت درنگ  كند

      تا دورشوي

      به كناري آغشته شوي  

      شايد زاده شوي

       از پنجره ها ديدمش

       كتاب رابستم

      كورمال كورمال

      گذشتم از رديف صندلي ها  

       انعكاسي بود منعكس از خودم

       ازدور مي آمد با چشم هايي

       به جهان نيالوده

       نگاه ام كرد انگار تصويري

       از خودم

       در قاب دختري تنها بود  

       با كتابي  

       مرورم  كرد از پشت پنجره

       خيره مثل كلاغي كه نيمش

       سگ سياهي باشد كه بال مي زند

       از ارتفاع

       مي ترسم پاهايم

       تند تند مي روند

       ازخيابان

       بي ردپايي كه تعقيبش كنند

       دور  شد  

       كتاب را بستم

       كورمال  كورمال

        ازپله ها به اندوه

        ازاندوه به خيابان دويدم

        همه جاتاريك شد

        هرچه گشتم پيدا نشد

        جز اشتباهات هميشه

        جز عطري كه درهوا نيست

        درخیابان جنوبی

        كسي درحواسم جيغ كشيد

        كتاب را بستم

        كورمال كورمال   

        ازميان صندلي ها

        به سمت  پنجره رفـتم

        آني گزارشي شد ترس

         از موهـوم  پرده ها

         فهميدم پدر در کتاب

         در خیابان جنوبی

         داستانی بی آغاز    

+ نوشته شده در  87/08/29ساعت 3:16  توسط احسان رضوانی  |